تبليغاتX
روبدوشامبر
robe de ma chambre

خب چشمِ این را نداشتند ببیند میم نون الف این روزها قرمز است، باید فک و فامیل همه چیز را قهوه ای می

کردند.

به همان دلیلی که وبلاگِ قبلی ام را تمام کردم، مجبورم این یکی را هم تمام کنم. البته نه به آن شدت!

روبدوشامبرِ عزیزم را نگه می دارم، ولی تویِ کمد. 

کسانیکه می خواهند هم چنان من را بخوانند، پیام بگذارند من حتما آدرسِ وبِ جدید را برای شان می گذارم.


پ.ن: روبدوشامبر را عاشقانه دوست دارم و از این کوچ هایِ اجباری متنفرم...


+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 18:18 نويسنده منـــــــــــا |

__________________________ ______________ ____________________

همیشه به این فکر می کردم چطور می شود که آدم دوستانش را تک به تک از دست می دهد. نگاه می کنی می بینی هیچ کس نیست. اول دوستانِ چندین ساله که سابقه ی دوستی با آنها برمی گردد به زمانی که چشم باز کردی و فهمیدی چیزی به اسمِ "موجودیت" داری و باید برایِ حفظِ این موجودیت "دوست"ی داشته باشی که مرتب تاییدت کند و حتی وقتی هم تکذیبت می کند، برگردد برایِ به دست آوردنِ دل ات باز تاییدت کند! با این دوستها خاطراتِ زیادی داری و شاید حتی بخشی از شکل گیریِ شخصیت ت به آنها مربوط باشد. خیلی جالب نیست که آدم به این نتیجه برسد این چیزی که الان هست به یک آدمِ دیگر در زندگی اش مربوط است و کلا خوب نیست که آدم مربوط باشد به کسی که خیلی اتفاقی در زندگی ش پیدا شده. اینجوری می شود که آدم وقتی آن دوستِ عزیز را می بیند، انگار خودش را در آینه می بیند و شاید همین یک دلیل کافی باشد تا آدم دیگر چشمِ دیدنِ دوستِ چندین ساله ش را نداشته باشد و بعد از سالها دوستی همه چیز آرام آرام تمام شود و تو یک روز صبح از خواب بیدار شوی و سلانه سلانه خودت را به توالت برسانی تا آبی به صورتت بزنی و تویِ آینه نگاهی به خودت بیندازی و به این فکر بیفتی که مدتهاست خبری از دوستِ چندساله ات نداری و بترسی خبری بگیری چون ممکن است اتفاقِ عجیب و غریبی در زندگی ش افتاده باشد که توانِ شنیدن ش را نداری و برای همین بی خیال برگردی به رختخواب. این وسط دوستانِ مزخرفی هم هستند که در زمانی خاص صرفا به خاطر به دست آوردنِ منفعتی دست دوستی به سمت شان دراز کردی و آنها هم متاسفانه دست ت را محکم گرفتند و ول نکردند. اینجور دوستها هیچ ربطی به تو و شخصیت ت و هرچه که به تو مربوط است ندارند و مثلِ سسی هستند که دارد تاریخ مصرفش می گذرد ولی آدم هِی تویِ یخچالش نگه ش میدارد شاید زمانی بهش احتیاج پیدا کرد و همین که احساس کردی دل ت را می زند می اندازی ش دور و سسِ جدید می خری. و دقیقا از دست دادنِ این دوستها به سادگیِ سس خریدن است. بعضی دوستها هم هستند که همه چیزِ تو را می دانند ولی تو چیزی از آنها نمی دانی. چون همیشه حرف زدی و آنها همیشه شنیدند. بی اینکه بخواهند تاییدت کنند، یا سرزنش ت. و همیشه هم ترسیدی چیزی از آنها بدانی، چون دانستن مسئولیت می آورد. شاید زمانی هم آنها بخواهند حرف بزنند و تو مجبور باشی بشنوی. هیچ وقت نمی فهمی اینجور آدمها از دوستی با تو خوشحال اند یا ناراحت یا اصلا به تخمِ مبارکشان هست یا نه، و وقتی دقیقا خر می شوی و یک روز صبح که قرار است خیلی عادی سلانه سلانه خودت را به توالت برسانی و بشاشی تویِ آینه خودت را می بینی و به این فکر می افتی که سر از همه ی اینها دربیاوری. ولی خب این کار دقیقا خریت است چون اینجور آدمها نمی خواهند شنیده شوند یا حداقل ازشان در مورد همچین چیزی سوال شود، وگرنه خب هیچ وقت شنونده نمی شدند. وقتی هم این را می فهمی که دیگر دیر شده و می بینی همه ی چیزهایی که می خواستی ازشان سردربیاوری باعث شده فراری شوند. بعضی دوستها هم هستند که تبدیل به مثلثِ عشقی می شوند. مثلثِ عشقی هم چیزی شبیه همان مثلتِ قائم الزاویه است که یک نفر همیشه سوارِ یک نفرِ دیگر است، در هر حالتی و یک نفر هم می خواهد آن وسط این دوتا را به هم برساند. نه! اشتباه شد. یک نفر  می خواهد هم دوستی با آن سوارِ محترم را حفظ کند، هم آن خرِ محترم و اینجوری است که خرسواری دولا دولا نمی شود و مثلثِ قائم الزاویه به وجود می آید. که توانِ آدمِ اول به اضافه ی توانِ آدمِ دوم می شود توانِ آدمِ سوم. یعنی آدمِ سوم خیلی خر است که باید بارِ همه را به دوش بکشد. بعضی دوستها هم هستند که هیچی از تو نمی دانند و فقط توئی که کلی چیز از آنها می دانی و قرار است برایِ آنها رازدار خوب و شنونده ی خوب و دوستِ خوب و همه چیزهایِ خوب باشی چون مرتب بهت یادآوری می کنند که چقدر رازدار خوب و شنونده ی خوب و دوستِ خوبی هستی. همیشه نگرانی که شاید همه ی این چیزهایِ خوب نباشی و وقتی دوستِ عزیز هم دقیقا به همین فکر می کند هردو به این نتیجه می رسیم که بینِ این همه چیزِ خوب کمی هم به گا رفتن طبیعی است. با اینکه من خیلی راحت مثلِ هر صبح سلانه سلانه خودم را به توالت می رسانم و جلویِ آینه آبی به صورتم می زنم و با مساله ی به گا رفتنِ بخشی از خودم کنار می آیم و برمی گردم به رختخواب، دوستِ عزیز هیچ دوست ندارد با این قضیه کنار بیاید و شنونده بشود چون تجربه ثابت کرده هر به گا رفته ای زمانی سفره ی دلش را جایی باز می کند و در نهایت اینطور می شود که آدم دوستانش را تک به تک از دست می دهد.

جلویِ آینه سس می ریزم رویِ ساندویچِ مثلثی ام و می فهمم که همه ی دوستهام را از دست داده ام و این هیچ تغییری در زندگیم به وجود نیاورده و خیلی مسخره است که به این نتیجه برسی بود و نبودِ بعضی ها چقدر بیخود بوده از اول. مثلِ وجودِ یک آینه تویِ صحنه ی ساندویچ خوردنم، به خصوص وقتی سس از تمامِ زاویه هایش دارد می پاشد بهش...پوووف!


+ تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 22:4 نويسنده منـــــــــــا |

__________________________ ______________ ____________________

در اینکه من آدمِ جوگیری هستم شکی نیست. همین که از دایورت لندِ طهران به ولایت برمی گردم دچارِ ناسیونالیسمِ کوردی می شوم و به 15 کیلومتریِ شهر نرسیده تصمیم می گیرم خودم را از ماشین پرت کنم پایین و همان جا یک راست بروم تویِ کوه هایِ کردستان پناه بگیرم و چریک ها را پیدا کنم و به جنبشِ آزادیخواهی شان بپیوندم. حالا دقیقا مطمئن نیستم جنبش شان چی هست و چی نیست، ولی به قولِ بابام همین که کوردی است کفایت می کند! همان جا هم اسمِ خودم را عوض می کنم و می گذارم گلاویژی چیزی که کوردیِ خالص باشد. بعد می روم سرِ آن همکلاسیِ احمقِ کلاسِ پنجم که به اسمِ انتخابیِ گلاویژم خندید و گفت این که شبیهِ گلاویز است را ببرم زیرِ آب و مجبورش کنم همان جا 50 بار تکرار کند گلاویژ! چه می دانم. شنیده اید که می گویند کوردها سر می برند؟ هاه! من که با این قضیه مشکلی ندارم. کاش همه همین طور فکر می کردند. تقصیرِ این شبکه هایِ ماهواره ایست که این حزبهای کوردی را اینقدر روشنفکر و تحصیل کرده نشان می دهند. ما همان آدمهایی هستیم که سر می بریم. اصلا گلاویژ هم همان گلاویز است...خخخخخ

پ.ن1: تویِ جاده گم شدن با بابا دیگر عادت شده. داشت یادم می رفت دزدیدنِ نگاه هایِ مردانه و چین خورده اش وقتی با اضطراب جاده را بررسی می کند و یکهو برمی گردد و با چشمهایِ 12 ساله لبخند می زند و می گوید: نگران نباش، من کردستان را مثلِ کفِ دست می شناسم...چه حسی دارد.

پ.ن2: گم شدن ...جاده...و این آهنگِ عباس کمندی

+ تاريخ چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 12:36 نويسنده منـــــــــــا |

__________________________ ______________ ____________________

تو را باید کجایِ این نوشته بگذارم تا تمامِ آنچه هستی را ثابت کند. نه این قرار نیست عاشقانه ای برایِ تو باشد. این هفت شبانه روز طول کشید تا همه چیزت را یک جا جمع کند و نشد. فرقی نمی کند عاشقت باشم یا متنفرت. هردو یکی می شود وقتی هفت شبانه روز طول می دهم تا همه چیزت را یک جا جمع کنم. من را یادِ مرده ای کنارِ ساحلِ جزیره ای کشف نشده می اندازی که آبِ دریا شن و ماسه ها را می چپاند تویِ دهنش. نمی  دانم چرا. شاید چون دوست دارم مرده ای باشی کنارِ ساحلِ جزیره ای کشف نشده و سالها بگذرد و تو آنجا بی اختیار شن و ماسه تف کنی. تف کنی؟ نه...مساله همین است. هیچ  کاری نمی کنی. هیچ کاری از دستت برنمی آید. همه چیزت مردگی است. دریا مسخره ات می کند. آشفتگی ات را می شورد و باز می اندازد به جانت. دستت می اندازد و خراشِ ناخن هایش فرو می رود تویِ چشم هایِ از حدقه در آمده ات. هیچ کاری از دستت برنمی آید. دست هایت را شن و ماسه ها بلعیده اند. کاش بودم نزدیکِ بدنِ نیمه جانت تا به نفس هایِ آخرت گوش دهم و با لوندی هایی که دوست داشتی بپرسم: جانم؟ جانم؟ جان دادن و گرفتن...مساله این است. می دانی؟ مردن ات بیشتر از یک لحظه است. اول پاهایت جان می دهد. ناخن های خوش تراش و یک دست ات کبود می شوند و خون می میرد زیرِ پوستت و بالا می آید تا به چشمهایِ از حدقه در آمده ات برسد. کاش بودم شنِ پشتِ پلک هایت را پاک کنم تا بهتر ببینی ام که نشسته ام و جانم جانم هایم پوزخند می زنند به جان دادنت. جانم به تو آغشته است و موهای خیسم را خدایان بر سینه ات می ریزند و تو را خواب می کنند. نه، اینجا تمام نمی شود. مردن ت بیشتر از یک لحظه است. دوست دارم جنازه ای باشی رویِ دوشِ نعش کشِ خسته ای که راهش را گم کرده و نعش ها را یکی یکی تف می کند تویِ ممنوعه ترین جنگلِ ممکن که قبیله هایی دارد که مرده ها را زنده می کنند. بعد برده شان می کنند تا برای شان دورِ آتش برقصند و برقصند و آنقدر برقصند تا پاهای شان تاول بزند و خون بمیرد لایِ ناخن هاشان. تو با آن ناخن های خوش تراش  و یک دست حتما جذاب می شوی. کاش بودم رقصت را ببینم. برایت کِل می کشیدم و دست می زدم. شاید گاهی هم داد می زدم دستت را بالاتر بگیرد. بچرخ...بچرخ...تندتر...تندتر...تو شیرِ بیشه ی بارانی منی...یک نفس ...نفس...نفس.دوست دارم آخرین نفس هایت باشد و دستت به چیزی که می تواند نجاتت دهد نرسد و تقلاهایت تویِ مِه گرفتگیِ چندثانیه ایِ زمین پنهان بماند. می دانستی زمانی مِه تمامِ کره ی زمین را می گیرد؟ نه...نمی دانستی. از آن پدیده هایِ نادرِ طبیعی بود که هیچ کس حتی حدس هم نمی زد اتفاق بیفتد. خورشید گرفتگی...ماه گرفتی...و حالا هم مه گرفتگی. کسی چه می داند. شاید اولین مرده ای باشی که باد می بردش. پروازش می دهد و دوباره به زمین می زند و مثلِ عقابی که طعمه ش را گم کرده باز هجوم می برد و چنگ می اندازد زیرِ بازوهایش و باز...باز...عقاب... چه فرقی می کند. تکه تکه ت می کنند و زمین ت می زنند تا کرکس ها باز تکه تکه ت کنند و ناخن هایِ خوش تراش و یک دست ت را آهسته آهسته بجوند و آن وقت عور بر سینه ام می افتی و من می خوابانمت. دوست دارم به 7 سالگی ات برگردی و من بادکنک را تویِ دستت بترکانم و هفت شبانه روز گریه کنی و شبِ آخر کوری ات را با بادکنک هایِ رنگارنگ جشن بگیرم. کوریِ چشم هایِ از حدقه درآمده ات را با خونی که زیرِ ناخن هایِ خوش تراش و یک دست ات می میرد جشن بگیرم. دست هایی که چنگ زده اند به ماسه ها و سعی کرده اند طوری وانمود کنند که انگار از مرگ نمی ترسند و هیچ تقلایی برایِ بیشتر زنده ماندن نکرده اند را جشن بگیرم. تمام شدنت را با یک قصرِ شنی جشن بگیرم. ماندنت را با یک ساعتِ شنی جشن بگیرم تا نتوانی چشم ببندی رویِ حرکتِ زمین و مردگی هایِ خودت. میم نون الف هستم. سلام. با همه ی اینها، متاسفانه، به شدت زنده هستی و این من را آزار می دهد. باید بدانی تدفین دسیسه است. قبر دسیسه است. عزاداری دسیسه است. بیا، من مرده ات را بهتر به آب و باد و خاک می سپارم. بیا، می رویم به مراسمِ خاکسپاریِ یک ثانیه ی دیگر و از هوش می برم ت. سرودشان تمام نشده، می برم ت.  مرده باد و زنده بادِشان...تا باد نوزیده باز جشنِ دورِ آتشِ قصرِ شنیِ ساعتِ شنی را ببرد، از هوش می...

تو را باید کجایِ این نوشته بگذارم تا تمامِ آنچه ...آنچه هستی را ثابت می کند مرده ایست که نمی تواند خودش، خودش را چال کند و پنهان شود.  7 سالم بود و 7 شبانه روز به این فکر کردم قایم باشک یا موشک؟ 7 سالِ بعد فهمیدم فرقی نمی کند و من موشک را انتخاب کردم. موشکهایی که دنبالِ هدف بودند. من هیچ وقت هدفی نداشتم. آنها را رویِ برهوت هایِ خوش تراش و یک دست می انداختم و مهماتم که تمام می شد خودم را می زدم به کوهی، صخره ای، چیزی. من حتی مهمات هم نداشتم. هیچ چیزی مهم نیست حتی اگر خلافش ثابت شود. آنچه هستی را ثابت می کند، هنوز کشف نشده. مثلِ جزیره ای که نعش ت را هر روز رویِ دوشش می کشد و قبیله ای که مرده ها را زنده می کنند و مه ای که قرار است تمامِ زمین را ببلعد و موشکی که قرار است به هدف بخورد و بشریت را نجات دهد. فلسفه ی زنده ماندن قایم باشکِ ابدیِ ماست  که تو دستت به من نرسد و من دستم به تو نرسد و دستت بیندازم و چنگ بزنم به تمامِ تصاویرِ خوش تراش و یک دست ات تویِ ذهنم و فرقی نمی کند عاشقت باشم یا متنفرت.این هنوز چیزی را ثابت نمی کند.

پ.ن: میم نون الفِ لعنتی این روزها حسابی قرمز است و خخخخخخ مقدمه ایست برایِ یک گازِ وحشیانه و ایتالیایی تویِ خیابانِ هارلم :)

نکته: همه ی کج نوشته ها برگرفته از شعرِ "از هوش می" رضا براهنی است با کلی دخل و تصرف!

خواهش نوشت: اگر خیلی وقت است من را می خوانید حتما می دانید که دومین وبلاگم بویِ خاکِ باران خورده بود. متاسفانه آرشیوم را گم کردم. اگر کسی حداقل بخشی از مطالب را نگه داشته لطفا از طریق ایمیل به من اطلاع دهد. به خصوص پستی که دیالوگ بین یک زن و مرد بود که الان اسمش خاطرم نیست!  مرسی.

+ تاريخ دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 8:40 نويسنده منـــــــــــا |

__________________________ ______________ ____________________

مرد کنارم تب کرده است. من روزم را از یک کوچه ی باریک شروع کرده بودم و قرار بود همان جا تمام شود. کنارم تب کرده است و می گوید بیا برقصیم. آخرِ کوچه گربه ی ماده خودش را لیس می زد. زبانِ زن در تمامِ جهات می چرخد. مثلِ اندام تناسلی اش. این را من نگفتم. هلن سیسو گفت و من تویِ کافه خودم را با کتابش باد می زدم. بادکنک را به بادبادک ترجیح میدم. چیزی که می رود به هیچ دردی نمی خورد. دردخورش خوب است. پشتِ من نشسته بود و دود...کِش ام را تویِ کوچه گم کردم. مطمئنم. شاید گربه دارد کِشم را لیس می زند. لیس می زد و می گفت درد بکش.کاپیتان بلک تعارف می کرد. کاپیتان بلک بهم تویِ دودکشِ کشتی اش بادبادک تعارف می کند و من مغرورانه با لهجه ی فرانسوی می گویم بادکنک را به بادبادک ترجیح می دهم. مرد کنارم تب کرده است و می گوید در پاریس تانگو را با هم لیس بزنیم و تهِ یک کوچه ی باریک در تمامِ جهات بخندیم. مثلِ اندامِ تناسلی اش. کِی می میری؟ عجله دارم.نمی دانم خودش را با چه باد ...زد به سیمِ آخر. آخرین تانگو در پاریس را تا آخر جلق زد و افسردگی گرفت. شاید هم تب کرد. آلتت خال داره ها. تبت خال داره ها...برقص...من تمام شدم و تو شروع می کنی. برقص. کِی میای؟ عجله دارم...او من را کنارم ... تب کرده است.  

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 17:52 نويسنده منـــــــــــا |

__________________________ ______________ ____________________

you make sense smell

like a dead

swelling

on my bed

O! your sorrowed smiles

and I have to pass

them all

one by one

to the girl next door

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 21:5 نويسنده منـــــــــــا |

__________________________ ______________ ____________________

epitaphically

signing

your memorandum of

 understanding

I'm legally

on my behalf

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 20:8 نويسنده منـــــــــــا |

__________________________ ______________ ____________________

with respect to

your fucking highness

you can almost

not be seen

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 19:55 نويسنده منـــــــــــا |

__________________________ ______________ ____________________

the everyday dog

crosses me,and I

walk along the highway

nobody fines me

wells me fine

and I carry the crossed dog

to everyday

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 16:3 نويسنده منـــــــــــا |

__________________________ ______________ ____________________

میم نون الف هستم. سلام. میخواهم با شما در مورد مشکلاتی که دارید صحبت کنم. فقط چند کلمه. اول اینکه شما زیاد هستید. دوم اینکه نمی دانم کجا هستید. سوم اینکه دستتان به من نمی رسد. اینها همه با هم خیلی سخت است و شما دارید خیلی چیزها را بیخود تحمل می کنید. سعی کنید زیاد نباشید. دستِ خودتان نیست. می دانم. ولی اگر مثلِ من بردارید همچین چیزی بنویسید دیگر احساسِ زیاد بودن نخواهید کرد. دنیا را مخاطبِ خودتان کنید. البته من الان دارم رازهایِ خوب و حرفه ای ام را لو می دهم، ولی مهم نیست. آها...شاید چهارمین مشکل این باشد که مهم نیست. نه من برایِ شما و نه شما برایِ من...و هم رازم برایِ خودم. مهم است. لو دادم چون شاید دارم فکر می کنم به خلقِ یک اثرِ هنریِ بزرگ می ارزد. بزرگ؟ صفت از این بهتر نبود؟ پنجمین مشکل شما این است که من کلمه به اندازه ی کافی ندارم و همین باعث می شود الان تویِ آن موقعیتی که من میخواهم نباشید. زیاد هستید...متاسفانه...هنوز. زل زده اید به من و من نمی دانم کجا هستید. دستتان به من نمی رسد و دانستن همه ی اینها با هم یک موقعیتِ سخت است، بی نیاز از هر کلمه ای. دستتان به من نمی رسد، دستِ خودتان نیست و کلا با دوتا دستِ بیخود هم من و هم خودتان را مسخره کرده اید. الان دارید به دستهایتان نگاه می کنید و به این فکر می کنید چطور همه چیز از دست شروع شد. ساموئل بکت تویِ یکی از نمایش هایش شما را وادار می کند به دستهایتان نگاه کنید و آن وقت تمام تان می کند و پرده می افتد. من اما این کار را نمی کنم و وانمود می کنم ساموئل بکت را ندیده ام.شما به نگاه کردن به دستهایتان ادامه دهید. زیر چشم هایتان هم گود باشد بهتر است. سعی کنید من بفهمم کجا هستید. تمام تان نمی کنم. فقط دیگر کلمه ندارم.  خیلی چیزها را بیخود تحمل کردید و من برایتان دست می زنم. با دستهایی که تمام مدتی که شما بهشان خیره شده بودید، مغرورانه حرف می زدند و حرفِ هیچ ساموئل بکتی هم تویِ گوششان نمی رفت. ساموئل بکت گوشه ندارد که گیر کند. نمایشِ بکت البته صامت بود. هاه! من همین قدر از شما خوشبخت ترم. پرده می افتد و مشت می زند به چشمهای زل زده تان و گود می شوید و از نمایش بعدی اخراج. شما به اندازه ی کافی خوب نبودید.ششمین مشکل نیست. نتیجه گیریِ آخر است. نمی توانم نسخه بپیچم. من روان شناسم. شما را ارجاع می دهم به اتاق بغل که یک روان پزشک منتظر شماست. پرونده تان را فراموش نکنید. توصیه می کنم قرص هاتان را مصرف کنید. خوب می شوید. قول می دهم. چشم از دستهایتان برنمی دارم. قول می دهم. ولی بالاخره باید بفهمید که دست ندارید. در هیچ مساله ای، قضیه ای، راه حلی، منی، تویی، شمایی، نه دستِ خودتان است، و نه دستتان می رسد. شما زیاد هستید...متاسفانه...هنوز.

+ تاريخ جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 18:11 نويسنده منـــــــــــا |

__________________________ ______________ ____________________